خرید بک لینک
-ناگهان؛ شیشه های خانه بی غبار شد! آسمان نفس کشید، دشت بیقرار شد! بهار شدامروز پارسال می شود کمی ساده اندکی خنده دار و قدری عادی! امروز سالهاست می رود ما همیشه چشممان پی فرداست.افسوس ! به فکر پاییز تابستان را و به فکر بهار زمستان را فدا می ک

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد ...؟ من به تندی گفتم... این سوال است که تو می پرسی؟ پنج وارونه دگر بی معناست... خواهر کوچک من ساکت ماند... وسوالش را خورد دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست... بغلش کردم و ارام گرفت.. او به ارامی

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

آسمان دزد است، کشتی حالِ بادش را ندارد او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟ آری مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی تاب اشک ما و مرگ هم نژادش را ندارد بی قرارم مثل وق

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

آقای دکتر...آدم حتما که نباید کور باشد تا از ندیدن رنج ببرد، آدم میتواند دور باشد.... دور بودن میدانی یعنی چه آقای دکتر؟ دوری از کوری به مراتب بدتر و مزخرفتر است...آدم، کور که باشد حس میکند، لمس میکند، بو میکند، فقط نمیبیند!! ولی آد

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

یادگاری همیشه با من هستند مرورشان می کنم... چه زیبا آرامشیست، با خود می گویم: کاش آدمها وفا را از یادگاری ها می آموختند... برچسبها: تولدم_کادو_بهمن24

برچسب: یادگاری, نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

"امشب از صدای تیشه از بیستون نیامد"

فرهاد بی گمان به امداد رفته باشد

یا اینکه زیر آوار مانده باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را ...

شیرین کشورم که بر باد رفته باشد؟

شادم که از رقیبان گردن کشان گذشتی هنگام حادثه عشق از یاد رفته باشد


برچسبها: ایرانم تسلیت , علی رجبی

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

بارون شیشهی ماشینو خیس کرده بود .. داشت رانَندگی میکرد ، هُمایون هی میخوند .. «اَبر میبارَد و من میشوم از یار جُدا ..» داشتَم نگاهش میکردم .. از اون مُدل نگاها که همیشه فقط دربارهی اون اتّفاق میوفتاد .. از تهِ دلم چشمَم بهش بود .. اون

برچسب: نویسنده: پندار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی